این روزها که مردم دردمند ایران به خیابانها آمده و خونخواه چهار دهه کشتار به خون خفتگان خویش و نفی تمامیت ریا و تزویر حکومت جنایتکار ولایت فقیه شده اند، در هر گام به حقانیت مقاومتی که چهل سال تحت تعقیب و اعدام و حذف با انبوه غیر قابل تصوری از دروغ و جعل واتهام بوده پی میبرند.

مردم به پاخاسته اند و احقاق حقوق به یغما رفته را فریاد میکشند و رژیم را به لب بام برده و راههای پیش و پس آنرا مسدود کرده اند تا جایی که میتوان با اطمینان گفت زمان تعیین تکلیف فرارسیده، به همین دلیل مرزبندی سیاسی و شناخت نقشه مسیر راه به طریق اولی حائز اهمیت میشود.
مرزبندی سیاسی در این دوران به کوتاهترین و خلاصه ترین شکل یعنی جلوگیری از به هرز رفتن و اتلاف نیروهای آزاد شده و افشاء عوامل و اجامر آشکار و نهان مشکوک و منحرف از ساحت انقلاب، یعنی تشخیص سره از ناسره در مرحله درهم شکستن عفریت ارتجاع در به محاق بردن و به کجراه کشیدن حرکتهای جوشان اجتماعی است، همان عنصری که در کمبودش انقلاب بهمن پنجاه و هفت به سرقت رفت.
رژیم آخوندی در طول حیات نکبت بار و جنایتکارانه چهل ساله یک رکن اصلی در ریاکاری و به بیراهه بردن مردم در داخل و همزمان دستگاه سیاسی غرب و شرق عالم در خارج داشته، این رکن اصلی، ارائه تصویری موهوم از«اصلاح طلب و-اصولگرا» جهت پیشبرد موازی سرکوب داخلی و مماشات خارجی با تمام قوا بوده بطوریکه اگرچه این دو نقش متضاد مینماید ولی به شدت در تفاهم عمل میکرده، به عنوان مثال، ظریف را با کت وشلوار و دگمه سردست و ته ریش منظم دیپلماتیک با نیش تا بنا گوش باز در ویترین برای خارجیها می آراسته و روانه دیار فرنگ میکرده و همزمان خامنه ای با چفیه دور گردن، قاسم سلیمانی را با سِگرمِه های درهم و ظاهری کاملا متفاوت برای زینبیون و فاطمیون و حشدالشعبی و کتائب و بوکوحرام الشباب و حزب الله و دهها گروه و نیم گروه دست ساز دیگر در اقصی نقاط خاورمیانه و آفریقا میفرستاده، در واقع خوراک دستگاه مماشات در یک کفه و خوراک بکارگیری مزدور در کفه دیگر.
رژیم در کنار و مکمل این دو دستگاه که با صرف میلیاردها دلارسرقت شده از سفره مردم تامین میشد انبوهی ابزار و وسیله نیز می چید که در بخش ویترین خارجی صدور یک دوجین فُکل کراواتی ریزشی به خارج تحت عنوان پژوهشگر و کارشناس و استاد و دگراندیش و مخالف و... که از وزیر وکیلهای سابق در کابینه های رژیمش تا بازجو شکنجه گر و معمم های بی لباس حوزوی را شامل میشد، و در عمق استراتژیک که در اصل قدرتنمایی برای سرکوبی و منکوب کردن مردم ایران بکار گرفته میشد، قاسم سلیمانی و ابوعزرائیل و ابومهدی مهندس و هادی عامری و فالح فیاض و سایر وحوش با دلارهای نقد و تحت امر سپاه قدس سازماندهی میشدند، در واقع در این آرایش آشکار و پنهان، ویترین خارجی، تعرضات منطقه ای را می پوشاند و تعرضات منطقه ای چانه زنی در خارج را پشتیبانی میکرد و هر دو در تکمیل یکدیگر برای قدرت نشان دادن وهیبت بلامنازع رژیم در سرکوب داخلی که اصل قضیه بود مورد استفاده رژیم قرار میگرفت.
در چنین تصویری میتوان به نقش قاسم سلیمانی به عنوان موتور سیاسی استراتژیک رژیم پی برد زیرا با توجه به گریه زاری خامنه ای و رئیسی برنعش او و اعترافات بعدی توسط روحانی و ظریف، سلیمانی موتور هر دوسر بوده، تا جاییکه از بین رفتن او دامنه ضربه را نه تنها برسر و بدنه رژیم بلکه تا فرق سرآن بخش از نیروها و اشخاصیکه علی الظاهربه صفت اپوزیسیون خود را متهم میکنند نیز فرود آمد، همانهاییکه خود محصول دو کودتا در تاریخ معاصر ایران هستند نیز از این «فقدان» به ناله پرداختند و پته شان روی آب ریخته شد.
(در اینجا جهت عدم اطاله کلام نقش بسیار تعیین کننده دستگاه مماشات که مقوله ای اثبات شده است فاکتور گرفته میشود چرا که در اینجا موضوع این نگارش نیست)
«خامنه ای» به عنوان صاحب عله با اشک و آه گریه وزاری بر جسد قاسم سلیمانی با زوزه های دردناک علیه مجاهدین و آمریکا خشم خود را بارز نمود و از او به عنوان «چهره بین المللی مقاومت» نام برد در حالیکه در «آرایش قوای ظاهری» وحتی «رسمی» او از ظریف باید نام میبرد.
«روحانی» جلاد خاورمیانه را «یک فرمانده جنگی و طراح عملیات و سیاستمدار و استراتژیست بی نظیر» خواند.
«ظریف» در مصاحبه هایش از«نقش تعیین کننده در تمام سیاست خارجی»رژیم از شرق تا غرب از روسیه و سوریه تا وین و برجام نام برد و کاملا نشان داد که تصمیم اصلی از کجا و با «تدبیر» چه کسی پیش میرفته.
«محمد خاتمی» عینا مانند مجازات قصاب اوین «اسدالله لاجوردی» به تقدیر از سلیمانی پرداخت و او را«سردار سرافراز و فقدانش را خسارت بسیار سنگین برای اسلام وایران قلمداد کرد».
«کروبی» او را سردار سرفراز کشور و ...مجاهد حفظ تمامیت ارضی ایران خواند.
«مشاوران موسوی»!! ایضا سلیمانی را «سردار سرفراز و عامل فراموش نا شدنی در شکست داعش خواندند».

اما عبرت انگیزترین و«روشنگرانه ترین» این سوته دلان، و پیرخرفِ کودتای بیست وهشت مردادسال سی ودو«اردشیر زاهدی»بودند که قاسم سلیمانی را «سرباز وطنپرست» نامید و در سوگ ازمیان رفتن او دو روی سکه شاه و شیخ را نمایان ساخت.
در خلال چهار دهه گذشته، حاکمیت منفور آخوندی سعی بر آن داشت که این چهره های گوناگون از ماهیت خویش را با عناوین مختلف بپوشاند تا برایش نان و آب داخلی و بین المللی تهیه کند اما از آنجائیکه ضربه وارده بنیان کن بوده و میرود که تار و پود این نظام جهل و تزویر و جنایت را در هم بپیچد، پس حافظین نظام باید برای حفظ کل این جرثومه ضد بشری نقابها از چهره برگیرند و تمام قد در دفاع از آن یکی شوند و اینچنین شد.
در واقع موضعگیری در مورد قاسم سلیمانی به یک محک برای دوستان و دشمنان مردم ایران در صحنه حساس سیاسی و تعیین کننده ایران تبدیل گردیده و به همین دلیل مقاومت ایران آنرا یک ضربه استراتژیک بر تمامیت رژیم و تمام دم و دنبالچه هی آشکار و پنهان آن نامید که بایستی در تعمیق این مرزبندی کوشید، امریکه در شعارهای هوشمندانه در خیابانهای ایران با «مرگ بر ستمگر چه شاه باشه چه رهبر» و«نه تاج نه عمامه..آخوند کارت تمامه» و به آتش کشیدن بنرهای جلاد خاورمیانه عینیت یافت.